***** یه چیزی بگم *****

 
ناگهان چقدر زود دیر میشود!
نویسنده : سارا - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳٩٠
 

 

دختر : یه سوال بی ربط

پسر : بپرس

دختر : اگه یه روز بهت بگم دارم ازدواج میکنم چیکار میکنی؟

پسر : ازت تقاضای ازدواج میکنم.

دختر : دارم ازدواج میکنم.

پسر : با من ازدواج میکنی؟

دختر : نه

پسر : چرا؟!

دختر : چون دارم ازدواج میکنم.

 


 
 
Good Life without Wife
نویسنده : سارا - ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳٩٠
 

 

حرمت نگه دار دلم! گلم!

کاین اشک

خونبهای عمر رفته من است ...

 


 
 
نوازش
نویسنده : سارا - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳٩٠
 

منو حالا نوازش کن

که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره

که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن

همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید

به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن

تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم

میدونم قسمتم اینه

. . .

تو از چشمای من خوندی

که از این زندگی خسته م

کنارت اونقدر آرومم

که از مرگ هم نمیترسم

تنم سرده ولی انگار

تو دستای تو آتیشه

خودت پلکامو میبندی

و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق بود

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن

تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم

میدونم قسمتم اینه

 


 
 
تو ...
نویسنده : سارا - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٠
 

چقد دلم میخواد بگم،

" دیر آمدی ای رفته، طعمت از دهن افتاد! "

مزه مزه میکنم! طعم گس ات هنوز زیر دندونمه ...

 


 
 
خانواده
نویسنده : سارا - ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ،۱۳٩٠
 

 

بعد از 20 سال هنوزم جذابه ؛ یه مرد 50 ساله، با قد بلند، اندام 4شونه و بسیار مردونه، با همون یه ذره شکم، که همیشه سعی میکرد از بین ببردش و هیچ وقت موفق نمیشد. شاید حتی الان با موهای جو گندمیش جذاب تر هم شده، انقدر که 20 سال بعد از من، دختر 19 ساله م بهش دلباخته.

وقتی دخترم گفت عاشق مردی 30 سال از خودش بزرگتر شده، تعجب نکردم. 19 سال توی خونه من و پدرش رو با اختلاف سنی بیشتر از این دیده. فقط نگاهش کردم و خندیدم، و وقتی با اصرار ازم خواست که با مرد مورد علاقه ش آشنا بشم، تسلیم خواسته ش شدم.

با خنده از نهال میپرسم از چی طرف خوشش اومده؟ میگه : از همه چیش. مردونگیش، غرورش، جدی بودنش، مهربونیش و خجالت کشیدنش.

و میخنده. وقتی ازش حرف میزنه محبت و هیجان رو تو چشماش میبینم. به این حال عاشقانه ش تو روش میخندم و سوالم رو برعکس میکنم : حالا اون از چی تو خوشش اومده؟

برای جواب این یکی سوال نهال هیجانش رو کنترل میکنه، گونه هاش سرخ میشه و با خجالت میگه : نمیدونم. خودش میگه از آروم بودنم، مهربونیم و ...

مکث میکنه، و بعدش به سرعت جوری که تقریبا نامفهوم باشه ادامه میده :

_... صورتم!

نمیدونم چی بگم. موندم توش. 30 سال اختلاف سن، ابهام های بزرگی میتونه توی ذهن ایجاد کنه. اعتراض هم نمیتونم بکنم چون خودم 20 سال پیش، راه امروز نهال رو رفتم.

سوالی که توی سرمه حالمو یه حال عجیبی میکنه :

_ نهال ، قبلا ازدواج کرده ؟

جوابش هر چی باشه آرومم نمیکنه.

_ نه .

چراش رو دیگه ترجیح میدم ازش نپرسم.

_ مامان هنرمنده. میگه هیچ وقت تصمیم نداشته ازدواج کنه، اما منو که میبینه، انرژی ای که ازم بهش میرسه، دلش رو میلرزونه.

بازم آروم نمیشم.

*     *     *

نهال هیجان زده س و من از همیشه بیشتر احساس تنهایی میکنم. سعی میکنم هیجان نهال و احساس خودمو کنترل کنم.

زنگ در که زده میشه نهال پر میکشه و من فقط نگاش میکنم و بغض گلوم رو میگیره.

نهال در رو که باز میکنه میخواد بدوئه تو باغ، که صداش میکنم :

_ نهال ، بمون .

اعتراض میکنه : مامان !

_ خودش میاد . تو بمون .

و خودم بلند میشم میرم توی یکی از اتاق ها، که بتونم از پنجره ش چند لحظه زودتر از اوضاع آگاه بشم.

مرد آرامی با طمانینه طول باغ رو طی میکنه. از اتاق میام بیرون و میرم پشت در به استقبال. نهال هم میدوئه میاد کنارم وایمیسه. توی بغلم فشارش میدم و در رو باز میکنم ...

نهال با تموم وجود و محبتش لبخند میزنه و سلام میکنه و نگاهی به همون مهربونی جوابش رو میده و برای احترام نهال رو رد میکنه و میاد روی من :

_ سلام

و نگاههامون خیره میمونن تو هم ...

ماتم. ماتِ مات. بی اختیار میخندم و با خنده م، بغضی که از قبل اومده بود توی گلوم میترکه و خنده و گریه با هم قاطی میشه.

نهال با تعجب نگام میکنه. من و تو هم متعجبیم. یه جمع 3 نفره ی متعجب که شاید میتونست یه زمانی یه خانواده ...

سعی میکنم به خودم مسلط شم.

_ سلام

و از جلوی در میرم کنار. تو اما مسلط تر و منطقی تر از من برخورد میکنی. با تظاهر به لبخند از مقابل من رد میشی و داخل میشی.

وقتی از جلوم رد میشی مثل قدیم مشتاقانه تماشات میکنم.

بعد از 20 سال هنوزم جذابی، یه مرد 50 ساله ی قد بلند، اندام 4 شونه و فوق العاده مردونه، با همون یه ذره شکم که هنوزم نتونستی آبش کنی. شاید حتی الان با موهای جو گندمیت جذاب تر هم شدی، انقدر که 20 سال بعد از من ...

*     *     *

نهال که حال منو دیده، منو گذاشته و خودش رفته که میز شام رو آماده کنه.

تنها شدیم با هم، مثل اون قدیما، دوتایی، تو اتاق تو یا اتاق من. هر دو ساکتیم. همون سکوتی که قبل رفتن نهال هم هِی حکمفرما میشد و طفلی دخترم با ترفندای مختلف سعی میکرد ازبین اش ببره، اما مرتب شکست میخورد. سکوتی که میذاشت به حساب خجالت تو و حال خراب من که دلیلش رو هم نمیدونست. اما الان که نیست شاید بشه این سکوت رو شکست اش :

صدام از ته چاه درمیاد، نمیدونم اصلا میشنویش یا نه؟

_ پس بلاخره تصمیم گرفتی ازدواج کنی!

چشمات قرمز میشه. هنوزم تو شرایط احساسی زود اشکت درمیاد!

_ اگه عاشق نهال شدم، به خاطر آرامش اش و صورتش بود. چیزایی که فوق العاده به تو شبیه بودن. چرا حدس نزدم؟

_ میشی داماد من!

بلند میشی :

_ من میرم .

_ به نهال چی بگم ؟

_ نمیدونم !

میخندم. تلخ. هنوزم مثل قدیم "نمیدونی" .

_ برای شام بمون .

میخوای مخالفت کنی که نمیذارم.

_ به خاطر نهال باید بمونی.

هیچی نمیگی، فقط دوباره  میشینی.

بازم سکوت میشه. احتمالا هردومون میریم تو فکر قدیما.

این بار تو سکوت رو میشکنی :

_ برای همسرت تسلیت میگم.

_ مرسی.

سرت رو میندازی پایین، اما میفهمم که دوباره چشمات قرمز میشه.

نهال برای شام صدامون میکنه. خوشحاله از اینکه اولین میز شام رو برای محبوبش چیده. خوشحالی از صداش و حرکاتش میباره. حال منو میپرسه. لبخند میزنم که خوبم.

پشت میز شام میشینیم. جمع سه نفره ای که شاید یه زمانی میتونست یه خانواده ...

اما الان ؛

مادر - دختر - و یک محبوب مشترک !

 


 
 
بهار نو
نویسنده : سارا - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳٩٠
 

سلام

این وبلاگ بعد از حدود هفت سال دوباره زنده شد.

سارا